تبليغاتX
نگاه نو

نگاه نو

و من تنها بودم ، در غربت ، بی کس ، همه جا تاریک بود غرق در سیاهی و وحشت ، سکوتی پراز فریاد حکم فرما بود بر زمینی سرد  و من ناتوان از بر داشتن یک گام به جلو ، و تو باور نمی کنی که من چقدر تنهایم ، هنوز هم تنهایم . سرد و بی روح ، زمین یخ بسته بود درختان بدون بار ، نیکی پنهان ، زشتی و سیاست دروغین آشکار بود ، آن کس در اوج بود که بد بود . دیوان به جای نیکان و مصلحت به جای تعهد . گلویم پر بود از صدای خاموش . دیگر امیدی نداشتم ، پاهایم سست و بی رمق ، چشمانم کم سو ، و دلم پر از غم ، بدون مقصد در تاریکی حیران و به هر جا میرسیدم زود دل میکندم . احساس می کردم قبلا در جایی دیگر بودم در جایی که چنین نبود . دنبال چیزی بودم ، کسی یا حرفی که به من بگوید چرا در زمینم و من منتظر بودم . خانه ی دلم دو اتاق داشت یکی پر بود از غم دیگری پر از امید ، اما انگار سال ها بسته بود . و من منتظر تا کسی در بزند . و من کسی را خواندم که نمیدانسم کیست ولی انگار در من بود . و خود خود را خواند با صدای من ..

ناگهان ...... ناگهان ........ از بالای کوهی نوری تابید با زلف هایش تاریکی ها را شکافت و در من نفوذ کرد و خانه ی امیدم را در زد . قلبم شروع کرد به تپیدن . گرمای آن نور زمین را گرم گرم کرد و سردی بار سفر را بست . چنان امیدی من را در بر گرفت که گویی تمام سلول های بدنم را دوباره زنده کرد . و نسیمی مطبوع مرا غرق در خود ساخت ، مرا و در من رقصید گویی از جایی آمده بود که من در آنجا بودم . سرم را برگرداندم به سوی آن نور ، باورم نمیشد ...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 21:44  توسط محسن   | 

سلام .

+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 23:39  توسط محسن   |